بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

چقدر ادم ها سال به سال عوض میشوند بزرگ میشوند و یک روزی به انچه بودند میخندند...امروز که داشتم کفش هایم را مرتب میکردم و از میان جعبه جعبه کفش که قطعا باید از روی تمام بچه هایی که یک کفش هم ندارند خجالت میکشیدم ...بماند ...حکایت ما حکایت عالم بی عمل است...به یک کتونی سفید رسیدم که سالها قبل خریدم اش...نگاهش میکردم یادم افتاد آنزمانی که خریدم اش در چه دنیایی سیر میکردم...در به در دنبال یک کتونی سفید نوشته دار آل استار گشتم و بعد نشسته بودم کفش هایم را کثیف میکردم  داخل خاک و گل میکردم و به همه جا میکشیدم اش تا کثیف شود چون یک کفش کتانی سفید کثیف شده میخواستم و حالا چرا نمیدانم که چرا علاقه ی ان روزهایم این بود ولی بود و امروز که کتونی ها را انداختم داخل ماشین لباسشویی تا بیندازمشان روی ترد میل خنده ای نشست بر لبم که چه عالمی ...