بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

غنچه های زخمی یک سریال است...یک سریال ترکیه ای که دوستش دارم...داستان یک یتیم خانه است...دخترهایی که همه شان یکجورهایی جودی ابوت اند...دخترهایی که کنار هم بی مادر بی پدر غریب بی کس و یتیم زندگی میکنند در یک یتیم خانه اما کنار هم خوش اند گرچه خوشی هایشان کنار بی کسی هایشان چیزی نیست...اما اکثر این جودی ها یک آقای پندلتونی هم دارند...پسرهای پولدار مدرسه هر کدامشان عاشق یکی از این دخترهاست و لحظات خوشی را در کنار بی کسی های دخترها برایشان میسازند...اما از بین این دخترها دختری هست که همان آقای پندلتون هم ندارد، نام او ساغر است...ساغر گاهی خودش هم وقتی همه ی دخترها را با پسرهای عاشق میبیند با خودش حس غربتی میکند که همه یکی را دارند جز او که کسی دوستش ندارد...مثل خیلی از دخترهایی که زیر سقف اتاقشان گاهی حس میکنند کسی دوستشان ندارد ...به اندازه ی تمام چراغ های روشن اتاق های این شهر در شب ها ساغرهایی وجود دارد...ساغر های زیادی هستند که هیچوقت در حریم دوست داشتن کسی مثل پندلتون ها نبوده اند ...من میدانم کارگردان بالاخره برای ساغر هم یک آقای پندلتونی جور خواهد کرد و به او هم مزه ی دوست داشته شدن را میچشاند...همان طور که میدانم کارگردان این عالم خدای مهربان هم بالاخره برای تمام ساغرها زیر سقف اتاقشان کاری خواهد کرد...و روزی از راه میرسد که زیر سقف اتاق آنان هم پر از قلب های صورتی خواهد شد...