بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

منتظر بودم چایی جوش بیاد با ارده شیره ای که ریختم بخورم و برم بیرون بگردم...نمیدونستم چند دقیقه بعدش با یه تلفن ارده شیره رو میریزم لای نون و با بغضی که فقط هرکی تجربه کرده باشه توی گلوش بغض باشه چجوری میشه میفهمه چی میگم، قورتش بدم ...تلفنی که میگفت بیاین غسالخونه ...اونی که خبر فوتش رو داده بودن نه فامیلم بود نه نزدیکم نه عزیزانم ولی آشنایی بود که اصلا برام باور کردنی نبود حالا نیست...یه دختر چندسال کوچیک تر از من داشت...از اون مادر دخترایی بودن که همه جا باهم میرفتن میگشتن، دنیاشون همدیگه بودن...وقتی به مادری فکر میکنم که سالها قبل بچه ای رو اورد به فرزندی قبول کرد تمام زندگیش وقف همین بچه شد، تمام دنیاش همین بچه شد...خودش هیچی از زندگی نفهمید و حالا همون بچه دوباره یتیم شد...هم دلم برای دخترش میسوزه هم دلم برای مادری که هیچی از زندگی نفهمید و حالا روز مادر رفت...مرگ همینقدر یهویی همینقدر دردناک ...اگه روز مادر مادر داری ولی هنوز قدرشو نمیدونی بهتره بری بمیری چون امروز دختری توو غسالخونه آرزوش اینه مادرش چشماشو باز کنه...