بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

این روزها برایم روزهایی ست که با واژه ها درگیرم...نمیتوانم بنویسمشان...برخلاف آنچه شما تصور میکنید و گاهی برایم مینویسید چه خوب یا چه زیبا یا چه فوق العاده حرف هایم را به واژه تبدیل میکنم و نمیدانید گاهی حرف هایی هست که نمیتوانم واژه شان کنم گاهی حس هایی هست که نمیتوانم بنویسمشان و کم می آورم در نوشتن...برای روزهای پر فروغ بیست و دوم فوریه که هرروز کامنت دریافت میکرد چه زیبا مینویسی دلم تنگ است اما دستانم رمق نوشتن ندارند...این دنیای واقعی لعنتی روی دست ها هم اثر میگذارد‌‌‌...روزهایی که دستانم بی رمق شده اند از دستم رفته است...اما امان از روزهای لاکردار دنیای واقعی که فراز و فرودش در کلبه ی چوبی وبلاگی ات بی تاثیر نیست... از این ها که بگذریم اگر از حال ما پرسیده باشید باید بگویم حال همه ما خوب است!... به تازگی یکسال بزرگتر شده ام و این روزها خدا در مرکز وجود من خیلی پایین تر آمده آنقدر که صدای نفس هایش را کنار گوشم میشنوم...روز حوالی ما آفتابی ست گرچه ابرها همه باران زاست و باران های عجیبی بر دلم میبارد و مثل دلقک های مشمایی که جلوی در رستوران ها باد شده اند و در باد هی تکان میخورند حس معلق بودن دارم اما آفتاب ه پشت ابرهای زندگی ام باز دلگرمم میکند ...گمانم نگفته بودم که آفتاب اینبار از سمت من درامده.‌‌..یک آفتاب دلنشین مثل یک صبح دلنشین اردیبهشتی هنگامی که آفتابی از لای پنجره روی صورتت افتاده و تو لا به لای بالش پر و تشکی خنک در گیر و دار خزیدنی...شاید هم مثل صبح های خانه مادربزرگ وقتی آفتاب روی فرش های لاکی اش می افتاد...راستی گفتم مادر بزرگ چقدر دلم تنگ شد برای دستان چروک شده اش، برای نماز خواندن اش، برای بوی مرغ و قوره هایش، برای موهای سفیدش... دلم میخواست بود تا دوباره دست اش را میگرفتم عصایش را برمیداشتم و به خانه مان می آوردم اش...و او از شب های زمستان میگفت و فرهاد هم بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی برایمان میخواند...و کنار هم هفت سین میچیدیم، ماهی گلی هم در تنگ برایمان قلوپ قلوپ میکرد و بهار کم کم از راه میرسید...

نظرات (۹)

خدایش بیامرزاد...
پاسخ:
ممنونم خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه.
چقدر خوب و دلنشین مینویسین :)
پاسخ:
ممنونم لطف دارید.
  • ابوالفضل ...
  • خدابیامرزه مادربزرگتون رو...
    پاسخ:
    ممنونم . خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
    چه خوب مادر بزرگ رو توصیف کردین.
    من مادر بزرگ ها رو با موهای حنا گرفته می شناسم ...
    پاسخ:
    مادربزرگ من موهاش عین برف بود:(
  • آقای دیوار نویس
  • همیشه خوندن وبلاگتون برای من با ذوق خاصی همراه بوده و هست...و این از نوشتن و به تصویر کشیدن زیبای شماست.
    منم دیشب دلم هوایِ بی‌بی رو کرد، هوای تخم مرغ هایش ، هوای صحبت هایش، هوای ساده زیستی و خلق  بی ریای روستایی اش...
    پاسخ:
    ممنونم لطف دارید:)
    کاش بودن...
  • میرزا مهدی
  • خوب الان وقتی توصیفاتی اینچنین از دیده میگذرانیم، غرق در فضا میشویم و به قولی واژه نمیابیم برای وصف و شرح حالمان، حُکمش چیست؟
    پاسخ:
    حکم خاصی نداره واژه نمیابید دیگه:))
    به دست ها استراحت بدید. اون وقت میبینید که چقدر زود دلتون برای نوشتن تنگ میشه.
    پاسخ:
    مدت هاست در استراحت به سر میبره:)
  • آسـوکـآ آآ
  • یک سال بزرگتر شدنت هزاران بار مبارک
    و چقدر خوب که خدا تو مرکز وجودته
    من این روزا فک می کنم
    کوهها
    تپه ها
    آسمان ها
    ازش فاصله دارم . . .
    پاسخ:
    ممنونم آسوکا:)
    به قول شاعر به نظر میرسد این فاصله ها کم شدنی ست:))
    سخت تر از یادآوری خاطرات، نداشتن خاطراته

    خدا همه رفتگان و نرفتگانو بیامرزه. 
    پاسخ:
    الهی امین:)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">