بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

یه روزی میرسه که صبح مامانت دیگه از خواب بیدار نمیشه، در حالی که مرغ ناهار رو از شب قبلش گذاشته بوده توو یخچال تا یخش باز بشه...یه روزی میرسه میای میبینی بابات افتاده توی آشپزخونه...یه روزی میرسه هرچی میگی مامان گازو خاموش کنم؟ دیگه سرش رو از جانماز بالا نمیاره...یه روزی میرسه یکی زنگ میزنه میگه این آقایی که افتاده توو خیابون باباتونه؟ ..یه روزی میرسه از راه که میرسی همه جا سیاه زدن...یه روزی میرسه کلید بندازی دیگه صدایی نمیشنوی...یه روزی میرسه که تا یک دقیقه قبلش مامان داشتی یا بابا داشتی اما دیگه نداری...اینکه زبونم لال، اینکه خدا نکنه، اینکه نبینم اون روز رو ،اینکه طاقت ندارم ، همه و همه ش حرفه...طبیعت اگر بر مدار درستش بچرخه و یه اتفاق تو رو زودتر نبره از این دنیا، یه روزی میرسه که تو شاهد از دست رفتن خیلی از عزیزانت خواهی بود...اما با تمام زبونم لال هام اگر بیاد اون روزی که دیگه مامان نداشته باشی دیگه بابا نداشته باشی اونوقت حاضری تمام دنیات رو بدی تا زندگیت برگرده به یک دقیقه قبلش که داشتیشون...اونوقت حاضری بمیری ولی یادت نیاد وقتی مامانت میگفت برو نون بخر با غر میرفتی، بابات میگفت چایی بریز با بی حوصلگی از جات بلند میشدی، مامانت میگفت کجا؟ میگفتی گیر نده و همینه که هست...بابات نظرش خلاف نظر تو بود داد و بیداد میکردی...اونوقت برای تمام چیزای کوچیک که یادت میاد چقدر ندیدیشون ،چقدر محبت نکردی بهشون، چقدر ننشستی کنارشون، چقدر وقت نذاشتی براشون حاضری بمیری...حاضری بمیری و دنیا زیر و زبر بشه و یکبار دیگه داشته باشیشون تا اینبار دلت بسوزه برای دستای مامانت که درد میکرد و تو هیچوقت ندیدی و برات مهم نبود، تا دوبارم تو ظرف بشوری، دوبارم تو باهاش بری تره بار و نذاری چیز سنگین بلند کنه....تا اینبار برای دو ساعتم که شده از توی اتاقت بیای بیرون و موبایلتو بذاری کنارو بشینی کنار پدرت و یه فیلم مسخره هم شده باهاش ببینی اما فقط چندساعتی در روز رو پیشش باشی بهش لبخند بزنی باهاش حرف بزنی ...تا اینبار مثل قبل که حوصله ی همه رو داشته باشی جز اونا نباشه...تا اینبار به خاطر دوست دخترت، دوست پسرت ،به خاطر آدمایی که یه روزی قطعا از زندگیت میرن بیرون و توو یه مقطع فقط بودن واینستی تو روشون ...تا اینبار به خاطر عقایدت که با عقاید اونا یکی نبود سرشون داد نزنی، بحث نکنی، صداتو بالا نبری، بی احترامی نکنی، یادت نره اونا پدر و مادرتن،.،تا اینبار صبح تا شبت رو رفقای مجازی و گشتن و‌حرف زدن توو این شبکه و اون شبکه با این و اون نگیرن و چندساعت در روز هم یادت بیاد مامان بابایی هم داری که براشون وقتی بذاری...اگه بیاد اون روز و اونقدر براشون بچگی نکرده باشی مطمئن باش از عذاب وجدان تا آخر عمرت خواهی مرد...از عذاب وجدانم نمیری اما اگر یه روز بیاد و دیگه مامانت نباشه یا بابات نباشه یه غمی تو دلت میشینه که هرگز بیرون نمیره و این غم فقط توو دل کسایی تسکین پیدا میکنه که میدونن در حق پدر مادراشون کوتاهی نکردن، اونایی که کردن غم ته نشین شده شون تا آخر عمر میچسبه بیخ گلوشون و هربار که دلتنگ بشن یاد خودشون میفتن و تمام کوتاهی هاشون...اگه یه روز برسه...

کاش نرسه....