بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

گفت یک چسب میخری؟ گفتم نه...گفت یکدونه بخر خاله...گفتم نمیخواهم عزیزم ...گفت یکدونه بخر دیگر...باز گفتم عزیزم نمیخواهم ...شروع کرد دستم را بوسیدن...سریع صورتش را بلند کردم گفتم نکن این کارها را...اینبار صورتم را ناز میکرد...گفتم بده یکی...