بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

امروز خیلی اتفاقی مسئولم آقای ایکس را که البته بهتر است بگویم مسئول سابقم را که تا هفته ی پیش مسئولم بود روی نیمکت یک پارکی دیدم که خیلی زودتر مرا دیده بود و وقتی من دیدم اش داشت با ۳۲ دندان اش میخندید...بخش آن ها هنوز عین بخش ما معلق در هوا نشده است، البته عنقریب است آنها هم به همین وضع دچار شوند...امروز با خنده گفت یک خبر بدی دارم گفتم چه؟ خلاصه خبر بدش درباره همین معلقی تمام بخش ها بود...گفتم میخواهید چه کنید؟ یک نگاه به دور و برش انداخت زنی دستفروش با کیسه های پفک هندی میرفت...گفت هیجی می آیم همین جا بساط میکنم از همین ها میفروشم تو هم وایستا کنارم، گفتم باشد من تفتشان میدهم:|