بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

مثل بچه ای که عادت داشته انگشت بخوره اما یادش رفته و یدفعه وسط یه روزی یادش میاد، الان که ایستادم کنار پنجره دست به سینه و بارون رو نگاه کردم یادم افتاد عادت داشتم روزایی که دلم گرفته وایستم پشت پنجره و بیرون رو نگاه کنم...