بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

صبح که از رادیو سالار عقیلی میخواند ایران ، فدای اشک و خنده ی تو ، دل پر و تپنده ی تو، فدای حسرت و امیدت، دل پر و رمنده ی تو...به بیرون و آدم ها نگاه میکردم و فکر میکردم چقدر اندوه سالیان بر دل این مردم نشسته است...آتش گرفتن فلان مدرسه، چپ شدن اتوبوس های هرساله راهیان نور و آن سربازها، زلزله، سیل، خروج ریل از قطار،سوختن کشتی، پلاسکو، سقوط هواپیما...انگار در راس خبرهای ما همیشه یک خبر باید باشد که تا غم قبلی تسکین پیدا نکرده بعدی بیاید...دلم دو تا دست مثل دست های دراز مجید دلبندم میخواست تا درازشان کنم و تمام مردم را یکجا بغل کنم و سرم را روی سرهای خسته شان بگذارم...