بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

گفت چهار انگشتت را بگذار روی دستگاه...نمیشد...اثر انگشت پیدا نمیشد...میگفت دست هایت را ها کن هی به هم بمال دوباره بگذار...دوباره و سه باره و چهارباره و بارها و بارها...دیگر خنده مان گرفته بود...پرسیده بود کارت چیست و تا گفته بودم روی هوا ادای کیبرد زدن را دراورده بود گفته بود لابد کارت با اینهاست...گفته بودم آره دقیقا...گفته بود پس همان...دستان خشکی زده ام اثر انگشت نمیداد...اینهم داستان های جدید کارت ملی هوشمند گرفتن است...دختر روپوش سرمه ای آخرش با خنده گفت بلند شو برو ثبت احوال ببین اصلا هستی؟!