بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

امروز توی تاکسی زن جوانی آمد با دوتا پسر بچه ی دوقلوی ۳-۴ ساله ...تا نشستند آن یکی که اسم اش آرتین نبود و نفهمیدمم چه بود از ابرها میگفت که مامان چندتا ابر دیدم شبیه تفنگ...او هرچه میگفت عین همان را آرتین هم تکرار میکرد و او هم درجا میگفت مامان چندتا ابر دیدم شبیه تفنگ...دستم که رفت روی لپ های آرتین و نازش داشتم میکردم یکدفعه لبخند زد و دیدم هی به دستانم نگاه میکند و بلافاصله سرش را آورد نزدیک دستم ، نمیدانستم میخواهد چکار کند سرش را بلند کردم با خنده که چیکار میکنی؟دوباره سرش را آورد نزدیک دستم...با خنده به مادرش گفتم گاز میخواهد بگیرد؟ گفت نه بوس میکند پسرم مهربان است گاز نمیگیرد که...بی انکه حواسم باشد یکدفعه یک لب کوچولو را روی دستم حس کردم...از چانه اش بلند اش کردم آخر من به فدای آن مهربانیت مرد کوچک...