بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

به لطف! خدمات روز افزون تلفن های همراه صاحب سیم کارت جدبدی شده ام و بی آنکه بدانم و خبر داشته باشم سیم کارت قبلی ام غیر فعال شد و مثل عهد قلقلک میرزا نشسته ام چهارساعت دانه دانه شماره هایم را روی کاغذ نوشته ام تا وقتی سیم کارت قبلی را در می آورم دشت برهوت و بی شماره ی خلق الله نباشد ...و حالا که در این صبح بارانی زمستانی دلگیر نشسته ام روی صندلی های مترو و دوتا کاغذ و خودکار دستم گرفته ام و شماره ها را وارد میکنم به شماره ی یکی از دوستان دوران مدرسه ام رسیدم...یادم پرواز کرد سمت آنروزها که دغدغه مان امتحان ادبیات  روز شنبه بود و فلان درس را آیا بخوانیم یا دسته جمعی نه!...من جزو بچه مثبت هایی بودم که تا زمان ورود به دانشگاه موبابل دار نشدم، البته آنزمان همین طور بود... تک و توک در دبیرستان موبایل داشتند مثل حالا نبود که ...به شماره ی او که رسیدم یاد موبایل نوکیای طوسی بابا افتادم، از آنها که مسخره بازی در می آوردند باهاش گردو و بادام میشکستند بعد هم در فیلم و کلیپ های بیرون داده شان غش غش میخندیدند...آنروز روزهای بعد از عید نوروز بود...همین دوستم هنوز در شهرستانشان بود...قهر کرده بودیم، البته بهتر است بگویم قهر کرده بودم...اما هردو مشتاق برای حرف زدن...او موبایل داشت...من هم موبایل نوکیای طوسی بابا را دستم گرفته بودم و روی موکت های سبز دراز کشیده بودم... قهر بودیم ولی سرسنگین از درس ها و کلاس ها حرف میزدیم...مابین اسمس هایی که دوساعت طول میکشید تا تایپ کنیم برایم نوشت دوستت دارم...آنروز او هم بود، او هنوز زنده یود...چشمانم که پر اشک شد فهمیدم روزهای خوب چه زود گذشتند...