بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

اینروزها خدا را طور دیگری شناخته ام، به سالها و روزها و غم ها و خواستن ها و تلخی ها و نشدن ها و آرزوها و هرچه و هرچه که گذشت وقتی فکر میکنم میبینم زندگی علیرغم اینکه آدم را پیر میکند تا به روزهای سبز شدن اش برسد اما خدا چقدر بزرگ است و چقدر پای تک تک خواسته هایی که اصرار کردی و به صلاحت نبود و نداد چقدر خدایی کرد که نداد، چقدر خدایی کرد که همه جا حرف های تو را گوش نداد و چقدر صبوری کرد که هربار دلت گرفت بهش گفتی تو خدایی؟ ...این روزها بیشتر به او فکر میکنم، بیشتر به خودم فکر میکنم، بیشتر واژه ی " بزرگ" را برایش کم میدانم...خدا مهربان ترین است به بنده...و چه سخت است خودت رسیده باشی به این و بخواهی به بقیه هم بگویی که باور کنید خدا مهربان ترین است...