بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

اگر کمی دیگر گذشته بود احتمالا در همین خواب مرده بودم...تا صبح مثل یک بازی سخت مرحله به مرحله داشتم مبارزه میکردم...قبل اش را یادم نیست اما تازه از دست یک موجود رها شده بودم آنهم مبارزه ای سخت در قطار گویا مشهد، که وارد مرحله بعد شدم.‌.اینبار چندتا دختر پتویم را دزدیده بودند، هنگام فرار دیده بودمشان و گرفته بودمشان...گرچه گذاشته بودم بروند اما بعدش یک موجود کوچک افتاده بود به جانم که هیچ جوره از بین نمیرفت...میزدمش زمین ، دوباره جان میگرفت...طرف چپ بدن اش پر تیغ بود...دو تا اسلحه پلاستیکی سبز هم داشت که اگر به دست او می افتاد تیراندازی هم میکرد...هرکاری میکردم برود نمیرفت و هی زنده میشد و آزار میرساند...هرچه سعی میکردم با جایی تماس بگیرم نمیشد..‌‌.آخر بازی سرم روی پای مادر بود و چشمم به در که انگار رفته بود و فقط نگاه میکردم که نکند دوباره بیاید که اینبار ساعت زنگ زد و پای مادر در خواب و حی علی الصلاه در بیداری نجاتم داد...