بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

خدا را شاکرم که کدئین و آب نمک و شکر و دستان مهربان او را آفرید تا مرا از این سردرد لعنتی کمی رها کند ...و حالا که بعد از ساعت ها جان کندن به زندگی عادی بازگشته ام و سلامتی نعمتی است که درست همین لحظات آدم میفهمد چقدر بی معرفت است در برابر خدا و این بزرگترین نعمت اش، بگذارید چیزی بگویم...امشب که با سردرد جان میدادم و صدای تلویزیون باز و دورهمی و مهمان برنامه ای که یکی از والیبالیست ها بود میامد، گمانم سید محمد موسوی...از این میگفت که گاهی در فرودگاه ، و یا ساعات خروج و ورود به هتل که خودش هم نمیداند آمار رفت و آمدش را چگونه میفهمند چندباری برایش پیش آمده که دختر خانوم هایی با پدر و مادر و دسته گل و خیلی رسمی آمده اند و از او خواستگاری کرده اند! و او واقعا نمیدانسته چه باید بگوید...راستش فقط به این فکر میکنم چگونه میشود بعضی دخترها انقدر در رویا زندگی میکنند؟ اگر دختری ۱۴-۱۵ ساله باشد حق میدهم این حجم رویایی بودن را، چون عشق به آدم های معروف و بازیگر و فوتبالیست و والیبالیست و خواننده و ال و بل در این سنین طبیعی ست...اما دختری که پا میگذارد برای ازدواج و خانواده اش هم همراهی اش میکنند قطعا ترانه ۱۵ سال نیست! ...یک دختر بالغ شده است...اما واقعا بلوغ جسمی یا فکری؟ ...آخر برای چیزی که یک درصد هم شدنی به نظر نمیرسد چگونه خود را انقدر وابسته و شیفته میکنند و چگونه انقدر در رویا غرق اند و از آن بدتر خانواده هایی که این رویای سطحی را همراهی میکنند!