بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

امروز یک آقای جوانی آمد که نشان نمیداد اول اش پکر است...فقط اینطور شروع کرد که خانوم فلانی من اگر نمی آیم میگویم کار اضافه نتراشم و‌مزاحم نباشم، دوتا از بچه های ما آمده بودند انگار بهشان گفته بودید من نامنظمم و سرپرست قبلی خوب بود ...دقیقا هاج و واج نگاهش میکردم که من گفتم همچین حرفی را؟ ...گفتم صدایشان کنید بیایند ببینم من همچین حرفی زدم یا نه...هی گفت نه دیگر ادامه پیدا نکند من از شما ناراحت نشدم که، گفتم نه خب خودم ناراحتم چون من اصلا همچین حرفی نزدم بعدم این رفتارها را دوتا خانوم انجام بدهد هم جنسان خودم را دیده ام چه حد خاله زنک اند میگویم خیلی خب طبیعی ست!  اما دوتا مرد بالغ اینطور حرف بردن و آوردن ناراحت کننده است...هی گفت فدای سرتان من که ناراحت نیستم...یعنی یک مشت فریبا! دور مرا گرفته اند! ...ظاهرا همه مرد باطنا همه فریبا جون!!....آنقدر اعصابم را بهم ریخته بودند که دقیقا زورم به دستفروش های مترو رسیده بود که هی رد میشدند میخوردند به من ،من هم بیزارم مردی بهم بخورد و اصلا نمیفهمم من رفتم نشستم در قسمت بانوان که مرد نبینم آنوقت چپ و راست مرد رد میشود یکی ساک اش را میزند بهت یکی مشمایش را یکی خودش را...قشنگ با حرص و بلند گفتم اه بازار شب عیده !... حرص بعدی ام را هم سر  ماشینی خالی کردم که فکر کردم سرعتش را آهسته کرده تا آدرس بپرسد و دست بردم سمت هنزفری ام تا در بیاورم دیدم نیش اش تا بناگوش باز است و جزو هرز بپران شریف! مملکت است با حرص گفتم چی میگی بیکااار؟ و اینکه نزدم زیر گوش اش شانس آورد!