بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

مردی کمی آن طرف ترم نشسته بود که با تلفن حرف می زد...صدای مرد دیگری از آن طرف خط می آمد که صدا آنقدر بلند و واضح بود که فهمیده بودم او صاحب رستورانی چیزی است و میگفت غذاها ها را دقیق بگویید هفته پیش ۴۰ تا گفتید بعد کردید ۳۵ تا...درباره همین ها حرف میزدند که یکدفعه گفت میدونی من الان کجام؟ رو به روی حرم علی بن موسی الرضام...یه ماه اینجام اما با بچه ها هماهنگ میکنم...همین که گفت الان رو به روی...همین که گفت خادم ...سرم را گذاشتم روی کیفم آدم ها فکر کنند خوابم می آید و کسی اشک هایم را نبیند...


سائل به سفره خانه ارباب تا رسید

نقاره ای زدند که یاران گدا رسید

من آمدم که باز گدایی کنم تورا

این بار هم به داد گدا آشنا رسید