بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

اصلا حرف های بچه ای که امروز باهام حرف زده بود را یادم رفته بود...حالا که ساعت ۱۱ و ۲۲ دقیقه شب تازه از کار و کاغذ پاره و سیستم رها شدم و روی کمر دراز کشیدم بلکه دردش کمتر شود و قلنجم خودش میشکست و دردی مثل تیر کشیدن در جانم افتاده بود و چشمانم را بسته بودم یادم افتاد...با چشمان بسته خنده ام گرفت...بچه ای که داشت گریه میکرد و مادرش گفته بود هرکه گریه کند چشمانش زشت میشود...بعد یکدفعه از من پرسیده بود تو بچه بودی گریه میکردی؟ خندیده بودم که آره خیلی...بعد یکدفعه گفته بود اما آخر چشمان تو اینجوری است این جایش!... دستانش را آورده بود کنار چشم هایش و چشم هایش را کشیده بود بالا...فکر کردم میگوید کنارش چروک است...گفتم گریه کنی چروک میشود دیگر ببین...گفت نه چشم های تو قشنگ است پس چجوری گریه میکردی بچه بودی اما چشمانت زشت نشده؟...