بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

مهران مدیری همیشه از مهموناش میپرسه تا حالا عاشق شدید؟ همه هم جواب میدن...همه با خنده با کمی مکث با ناراحتی اما جواب میدن و میگن آره عاشق شدم...کسی خجالت نمیکشه ، کسی نمیترسه آبروش در خطر باشه...کسی فکر نمیکنه چون زنه الان بگه عاشق شده براش بد میشه و عین یه لکه ننگ میمونه...چون اونا آدمای مشهورن که براشون این چیزا تعریف شده نیست...اما این سوال رو باید دوره افتاد و برد از دختران شهری پرسید که خیلی هاشون رو دیدم ...دخترانی که نه مشهورن نه معروف نه حتی جرات کردن اگر از کسی خوششون اومد به زبون بیارن...چون فقط دختر بودن...چون ترسیدن بگن و از چشم بیفتن..بگن و طرف مقابل این خلاف جهت عرف شنا کردن رو بعدها توو سرش بزنه...باید از دخترانی پرسید که شب های زیادی توی اتاق چند در چندشون گریه کردن...هر دعایی هر دعایی هر دعایی بلد بودن کردن و از خدا خواستن مهرشونو به دل اونی که دوسش دارن بندازه تا خودش بیاد جلو...دختران بکر و پاکی که حتی نتونستن بگن توی دل اونا هم دوست داشتنی گاهی شکل میگیره...دخترانی که نه کسی میشناستشون نه برای کسی مهمن حتی  برای اونی که توو دلشون دوست داشتنشو کاشتن هم مهم نیستن...