بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

همین که نشستم روی صندلی و کتاب دراوردم بخوانم زنی از دستفروش ها آمد به زنی که کنارم نشسته بود گفت چقدر دستت خوب بود، زنی که کنارم نشسته بود شبیه مامان ها بود، روسری کلیپس زده و افتاده روی شانه ها.،،دخترش هم بود ، دخترش اما موهایش را افشون کرده بود و مثل اکثریت دخترهای این شهر غریب...هیچوقت فرصت نشد بگویم مادر و دخترهایی که اینقدر در ظاهر تفاوت دارند را هیچوقت نفهمیدم...همیشه هم به نوح و پسرش فکر میکنم که خب پسر نوح هم شبیه پدر نبود اما پدر پیغمبر! هم به حجابه به ظاهر درست مادر اما در باطن غلط، یعنی پشت این حجاب درست رفتارهای غلطی که بچه را شبیه مادر نکرده است....زنی که شبیه مامان ها بود گفت خب خداروشکر، انشالله بازم بفروشی...زن دستفروش رفت آن طرف تر...شکلات کنجدی میفروخت...با خودم گفتم امروز که حقوق گلدی! اولین دشت امروز را بگذار شکلات کنجدی ای بخرم و خیرات کنم هم دل زنی که انگار تا قبل از خرید آن مامان، فروش نکرده بود شاد شود همم دل خودم بلکه کمی از این دلتنگی ها آرام بگیرد...اگر بود شکلات را به وقت همین عصرهایی میخورد که حتما باید ی چایی هم کنارش باشد...چایی بعدازظهر از همیشگی هایش بود...مثل مهربانی هایش،مثل خوبی هایش...مثل دلتنگی ها که برایش همیشگی ست...