بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

دنیای آدم بزرگ ها دنیای قشنگی نیست...یک دنیای پر از دود و خاکستری که تنگی نفس میگیری بینشان...اینروزها ادارات زیادی میروم، به هر اتاق و بخش که میروم و مینشینم، تا یکی از اتاق بلند میشود میرود بیرون ، چندنفر دیگر ، از همکاری که رفته بیرون حرف میزنند و بد میگویند...همینقدر همه جا زیراب زن، همینقدر همه جا لجن زار، همینقدر همه جا یک شکل...امروز ناهارم را که آوردم بچه ای هم غذایم شد...با هم خوردیم، خندیدیم، نان بربری های سفت دندان های لق اش را درد می‌آورد...سوسیس هایم را دوست نداشت، اما سیب زمینی هایم را با دست برمیداشت...ما دوتا دوست شده بودیم...اما یکساعت بعد با یکی از والدین اش دعوایم شده بود...بحث..بحث...بحث....آمدند که بروند نگاهش کردم...خندیدم...خندش گرفت اما سریع رویش را برگرداند یعنی که با من قهر است...دنیای آبی او همان مدینه فاضله ی این دنیای خاکستری ست...او همینقدر صاف همینقدر زلال همینقدر پاک قهر کرده با من رفت...رفت چون انتظار نداشت رفیق اش با عزیز او دعوا کند و قهر کرده رفت...قهر کرده رفت...