بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

پنج دقیقه مانده بود به اذان صبح، دنبال جانماز میگشتم ...جانمازم در تاریکی نبود...برای پیدا کردن جانماز در تاریکی هی اینور آنور میرفتم...غیر منتظره ترین اتفاقی که میتوانست برایم بیفتد در آن اوقات که افتاد خوردن پایم در تاریکی به ستون دیوار اتاق و لبه ی تیزش بود و ضرب شدید دیدن انگشت وسطی پایم که در واقع خورد شد...