بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


دو تا موز سیاه شده در یخچال بود یکی را برداشتم بخورم له شده بود، خنده ای ناخودآگاه نشست روی لبم...یاد سالها قبل افتادم...آن روزها که رفت و آمد سالی یکبار نبود و هر هفته یا مهمان داشتید و یا مهمان می آمد...سالهایی که شیلا با آن ناز و عشوه اش آهنگ میداد بیرون و در هر خانه ای ویدئو نبود...سی دی نبود، فلش نبود، در عوضش نوارهای ویدئویی بود که روی آهنگ، فیلم ضبط میشد و وسط رضا موتوری یکدفعه کسی آهنگ میخواند ...سالهایی که کنار ضبط مینشستی و از بین کاست های داریوش و سیاوش یکی را میگذاشتی و سیاوش پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون توو خیابون خیس را میخواند...واکمن هم تازه آمده بود، خواهرم نمونه بارز دختری از آن روزها بود...واکمن هم داشت ...فرق وسط، جوش های صورت، عشق فیلم ضیافت ، مانتوی اپل دار..روزهایی که سوپر استار هدیه تهرانی بود ..دست های آلوده و شور عشق و قرمز فیلم آنروزها....خواهرم همیشه خاص بود...یکجورهایی کلکسیون جمع کن، کلکسیون تمام چیزهایش را...تمام عیدی هایی که بابا هرسال بهش داده بود را با امضای بابا جمع میکرد، مداد و پاک کن سالها قبل اش را داشت ، حتی ممکن بود آشغال پفک اش را هم تا شده در کمدش ببینی چون آن حتما برایش دوست داشتنی بود که نگهش داشته است ، کلا هرچه دوست داشت نگهش میداشت...دفتر عقاید داشت...داشتن دفتر عقاید را فقط بچه های آنروزها میدانند چه بود ...دفتری که دست به دست بین دوست ها میچرخید و به یکسری سوالات مشترک همه شان با خودکار جواب میدادند...فیلم هایی که دوست داشت تمام دیالوگ هایش را یادداشت میکرد...خواهرم از آن دخترهایی بود که از در و پنجره برایش خواستگار می آمد، امکان نداشت جایی برویم و یا جایی برود و فردایش کسی زنگ نزند...یادم هست در آن روزهای پر رفت و‌آمد بین خانه ها و خانواده ها و مهمانی بازی ها، خانه ای از آشنایان بود که هر هفته تقریبا هم را میدیدیم...پسری داشتند که او هم جزو یکی از خواستگارانش بود گرچه اوایل که هنوز نمیدانستیم فقط یادم هست خواهرم هرچه میگفت خانوادگی از مادر تا خواهرهایش یکدفعه اسم کوچک پسرشان را میگفتند و میگفتند او هم همینجوری ست!... مثلا اگر حرف می افتاد میگفتیم خواهرم عادت دارد فلان کار را بکند میگفتند عه فلانی هم همین طور! مثلا میگفتیم عادت دارد غذا را آرام بخورد، در فلان مورد خیلی مرتب است و هرچیز کوچک و ریز...بلافاصله مادر و خواهرانش و صد البته خودش میگفتند عه فلانی هم همین طور غذا میخورد، عه فلانی هم همینقدر مرتب است...امروز که موز له شده میخواستم بخورم خنده ام گرفت چون وقتی خواهرم گفت من موز له دوست دارم یکدفعه همه شان با هم گفتند عه فلانی هم موز له دوست دارد! ....سالهاست آن پسر را ندیدم  نمیدانم هنوز موز له دوست دارد یا نه ولی خواهر من که دیگر موز له دوست ندارد:))