بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

یک مغازه لوازم قنادی بود از سالها پیش، امروز چشمم در مسیر بهش خورد،با مادر بودیم که رفتیم داخل اش... پایم را که گذاشتم انگار زی زی گولو کوچولویم کرده باشد، یاد دخترکی افتادم که مدرسه ای بود و با روپوش سرمه ای اش آمده بود نان بستنی بخرد، از همان روزها بود که عاشق آشپزی شده بودم ، در درس حرفه و فن مان که گمانم سوم راهنمایی بودم ،شیرینی میکادو یاد داده بود، و ما در کلاس درست کرده بودیم و حالا رفته بودم خودم بخرم در خانه درست کنم، چه شیرینی میکادوهای افتضاحی که درست نکردم، چه آشپزی هایی که گند نزدم و چقدر و چقدر و چقدر همچنان بی اهمیت به حرف بقیه که تو هیچی نپز و درسته همه چیزها راهی سطل آشغال میشد ناامید نشدم و بیخیال همچنان پختم و تمرین کردم و خودم تنهایی همه اش را خوردم تا بالاخره شدم کدبانوی پنجه طلا! :))... توی مغازه به مادر گفتم سالهاست اینجا نیامده بودم، آخرین بار آمده بودم نان بستنی بخرم...امروز یک نگاهی به داخل مغازه انداختم، راستش دلم میخواست فقط نگاه کنم ، اما خب نمیشد، هم فروشنده هم مادر چشمشان به دهانم بود که بگویم چه چیز میخواهم...گفتم قیف...قیف دارید؟... یک قیف با ماسوله اش آورد...گفتم نه قیف خوراکی، نونی، از این کوچیک ها...گفت برای حلوا؟... گفتم بله...یک بسته آورد نه تومان..مادر هم یک زردچوبه خریده بود، آمد پول قیف های مرا هم حساب کند که طبق معمول چند دقیقه دستش را گرفته بودم و درحال بحث همیشگیه : «به خدا اگر بگذارم و مادر هم هی میگفت خجالت بکش» بودم که خب پیروزمندانه کارتم را رساندم دست فروشنده و کارت را کشید که گفت موجودی کافی نیست...آه ای خدای بی حقوقان که این لحظه را فقط خودت میدانی چه لحظه ایست...مادر حساب کرد ولیکن از خجالت سر راه کارت روزهای مبادا را که مثلا با خودم عهد بسته ام دست بهش نزنم را دست زدم و ده تومانی کشیدم و حالا آمده ام با این قیف های‌نونی ....