بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

یک کارگری آمد، گمانم دید مدیرم کنارم نشسته ترسید شاید هم خجالت کشید حرف بزند، در را باز کرد دوباره بست...وقتی بست گفتم گمانم آمده بود ازم بپرسد کی حقوق میدهیم...گفت یا هم بهش پول بدهیم...گفتم میدانید گاهی فکر میکنم اینها اصلا چگونه میخندند چگونه صبح ها لبخند میزنند خوش اند ، وقتی همه شان یک مریض را دارند، اجاره خانه ، خرج بچه هایشان...اصلا چه میخورند چه میپوشند این پول به کجای زندگی شان میرسد؟ پاکت سیگارش را روی میز بازی بازی میداد که گفت به هیچ جا به هیچ جا...هیچ میدانی آن ناهاری که ظهرها بهشان میدهیم خیلی هایشان یک تکه بربری ای چیزی می آورند  ظهرها میخورند آن ناهار را میگذارند در کیفشان چون برنج است میبرند شب خانه چهار پنج تایی میخورند؟