بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...


یکی از چیزهایی که هیچوقت نشد مثل بقیه باشم این بود که به آبدارچی مان که خب سوادی نداشت کارگری ساده بود و آبدارچی هم بود و خب کلا کار و وظیفه اش همین بود رویم نمیشد بگویم بیاید جارو بزند سطلم را خالی کند میزم را دستمال بکشد، خودم میرفتم یواشکی رایت را برمیداشتم قبل آمدن کسی میزم را دستمال میکشیدم...یا با اینکه بدم می آید دست به آشغال بزنم اما با دستمال کاغذی سطل را میبردم خالی میکردم می آوردم..حالا او را عوض کرده اند پسری جوان را آورده اند که انتقالش داده اند از کار خودش به این کار چون سرکش است در کار خودش...در واقع میخواستند اخراج کنند گفتند حالا بگذاریم بماند ولی انتقالش دادند به این کار...من تک تک این بچه ها را دیگر با اسم پدر و سایر مشخصات میشناسم از بس کارهایشان زیر دستم بوده...از روز اولی که تک تکشان آمدند بودم یادم هست...او را هم یادم هست...یکبار که برای کاری آمده بود میگفت فوق دیپلمم گذاشتنم کارگری ..آخرین بار که دیدم اش آمده بود توضیح بدهد علت غیبت اش چیست و به کمیته انضباطی کشانده نشود...دقیقا مثل مشاورهای خانوادگی شده بودم آن لحظه که دست به سینه مینشینند گوش میدهند ...از اینکه با نامزدش در خیابان بوده و پسری فحش ناموسی داده و او  زدتش و رفته زندان در آن چندروز و غیبت کرده میگفت...گفته بودم آدم زن کنارش هست بعد از ماشین می آید پایین یکی را میزند؟ گفته بود فحش ناموسی داد آخر...گفته بودم داده باشد حرف یک آدم بی ارزش چه اهمیتی داشت، وقتی یک خانوم کنار آدم نشسته آدم کظم غیظ میکند و میگذرد..خوب است حالا درگیر شدی رفتی زندان ؟!...باز گفته بود آبجی فحش ناموسی داد! من اگر نمیرفتم پایین زنم نمیگفت بی غیرت است؟! گفته بودم نه به جایش میگفت چقدر جنتلمن است به خاطر من هیچی نگفت... البته که حرف زدن بیشتر فایده نداشت ...در قاموس بچه های پایین فحش ناموسی یعنی خون جلوی چشمانت را گرفتن...این را این مدت بین مردان آنجا زیاد دیدم...مردانی که در جلسات  وقتی میروم و مثلا میپرسیدند چرا نرفتی سرکار میگفت فلانی فحش ناموس داد گفت هرکه برود فلان است...و  فحش ناموس یعنی ته دنیا! ...حالا اینروزها آورده اند همین کارهای آبدارچیانه را انجام بدهد...برای منی که از روی قبلی که کار و وظیفه اش همین بود خجالت میکشیدم با این وقتی چشم در چشم میشوم نمیدانم چرا چندبرابر قبلی خجالت میکشم و رویم نمیشود..شاید چون حس میکنم او شاید خجالت بکشد به هرحال جوان است غرور دارد آنهم همچین جوانی با همچین سر پر بادی...به هرحال درسی هم خوانده...چگونه میتوانم صدایش بزنم بگویم تمیز کن ...امروز پرسید چایی از کجا بردارم، حتی دهانم باز نمیشد بگویم...حس خوبی نیست...نمیدانم شاید من هنوز آب دیده نیستم و همچنان دلم برای عالم و آدم میسوزد و اشتباه میکنم اما خب حس خوبی نیست ...