بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

مسواک میزنم..به چهره رنگ پریده ام نگاه میکنم ، چشم هایم قرمز میشود، پر میشود، میریزد، خالی میشود، آب میزنم...حبیب دارد میخواند...دارد خوابم میبرد ...خستگی آمد زودتر از آنکه دل گرفتگی با من به رختخواب بیاید...