بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


روی صندلی های سالن بیمه نشسته بودم و وبلاگ میخواندم، مترسک از پارسال نوزده دی نوشته بود، روز فوت آقای رفسنجانی...یادم نبود امروز نوزده دی است...یعنی یادم بود نوزدهم است اما یادم نبود پارسال همچین روزی را...از صبح بلند شده بودم کباب و سوپ درست کرده بودم...حتی یک دور هم پشت پرده ی تختم باز برای خودم مرور کرده بودم و بچه ها هنوز خواب بودند...خودم را دم در خوابگاه که رساندم تاکسی نارنجی که ایستاد مسافری که از صبح منتظرش بودم هم رسید... با همان کت بافتنی همیشگی اش که خودش بافته بود ...مامانم آمده بود به خوابگاهمان...کارت ملی ام را گرو گذاشته بودم و گفته بودم با امور خوابگاه ها آقای فلانی هماهنگ کرده ام مامانم آمده برای دفاعم تا گذاشت برویم داخل...انگار مامانم را میبردم به خانه ام...مادر آنقدر مریض بود که نمیتوانست نه سوپ را بخورد نه کباب ها را، به جایش فقط قربان صدقه ام میرفت ...هرچه غروب میشد استرسم هم بیشتر میشد...با یکی از بچه ها در هوای تاریک شهر پی شییرینی و میوه و رانی رفته بودیم....پرتغال توی مشما میریختیم که استادم زنگ زده بود و میگفت چه خبر اوضاع خوب است؟ میگفتم آمدیم خرید خوراکی آقای دکتر...که خندیده بود که خیلی چیز میز نخری حالا...گفته بودم استاد یک کم استرس دارم...گفته بود استرس ندارد که با داورها حرف زدم ببینم مزه دهانشان چیست الحمدالله همه شما را میشناسند کلی تعریف کردند این یعنی فردا هوایتان را دارند...گفته بود پاورت را یکبار دیگر بفرست ببینم تغییراتی نمیخواهد..گفته بودم چشم حتما..استاد دیگرم هم که خیلی دوست داشتم مشاورم باشد اما به دلیل انتخاب آقای همکلاسی که او را مشاورش کرده بود نشد، پیام داده بود که آماده اید؟ به او هم گفته بودم استرس دارم دکتر...گفته بود استرس چی آخر، همه چی به نفع شماست ضمن اینکه استاد راهنمایتان هم مدیر گروه است داورها دست و پا شکسته عمل میکنند...

با هزار بدبختی و سنگینی وسیله ها را تا دم در اتاق رسانده بودیم...بچه ها همه از اتاق های دیگر آمده بودند با مادر دور هم نشسته بودیم و درباره فردا و اینکه نمره کامل میدهند و نگران نباش و استرس نداشته باش حرف میزدیم که یکدفعه یکی از بچه ها آمد...دمپایی هایش را دراورد و سراسیمه آمد توو که آقای رفسنجانی فوت کرده....دوباره چندتا از بچه های دیگر...بلافاصله یکی از  آقایان همکلاسی هم زنگ زد که آقای رفسنجانی مرده و حقیقت دارد...راستش من اصلا نمیفهمیدم چرا بچه ها دارند انقدر از چپ و راست این خبر را برای من می آورند...روزانه هزار اتفاق می افتاد اما هیچکس هی نمیامد به من خبر بدهد...نگو بچه ها با هم هماهنگ کرده بودند یکجوری خبر را برسانند بلکه خودم بفهمم اما آنها نگویند استرسم هزاربرابر نشود...اما خب آقای همکلاسی نقشه های دوستانه شان را نقش برآب کرد و آن خبر قشنگ را که یادم هست چقدر مثل آب یخ بود برایم گفت..،گفت اگر خبر صحت داشته باشد احتمالا سه روز عزای عمومی و تعطیل اعلام میکنند و این یعنی فردا تعطیل و دفاعتان عقب می افتد و عقب افتادن دفاع یعنی از اول دنبال نامه نگاری ها و امضا ها و تاییدیه ها و گرفتن وقت برای دفاع...آنقدر بهم ریخته بودم و حتی گهگاهی زیر گریه هم میزدم و قطع میشد که بچه ها همه به خانه هایشان سپرده بودند پای اخبار بنشینند ببیند تعطیل هست یا نه، آقای همکلاسی با رفقایش رفته بود سالن مطالعه و کنترل را به زور از بچه هایی که فوتبال میدیدند گرفته بودند و گفته بودند بگذارید دو دقیقه خبر ببینیم دنبال چیز مهمی هستیم...آن لحظه و ساعت را گمانم تا عمر دارم فراموش نمیکنم...زنگ زده بودم استادم که خبر فوت صحت دارد؟ گفته بود آره ...بگذار خبر را بیینم چه میشود بهت اطلاع میدهم...خواهرم هی زنگ میزد که چیزی از تعطیلات ننوشته اند، مامان آن یکی زنگ میزد که عزای عمومی شد،آقای همکلاسی هی پیام میداد خبری نشد؟ یکی رادیو را آورده بود، آن یکی هی سایت ها را بالا پایین میکرد...و مامان جانمم هی میگفت چرا اینطوری میکنی حتما حکمتی ست...بچه ها برای اینکه دلداری بدهند هی میگفتند میرویم خودمان همه رانی ها و شیرینی ها را پس میدهیم...میگفتم غمم مگر اینهاست؟ از اول آنهمه کار و دوندگی؟ از اول دوباره دنبال تاییدیه جمع کردن ها سالن هماهنگ کردن وقت گرفتن با داور هماهنگ کردن امضا گرفتن ...اصلا نمیخواستم و نمیتوانستم تصور کنم آنهمه سختی باز دوباره تکرار شود...بچه ها همه آماده باش تا خانه هایشان را همه پای خبر نشانده بودند...کلی نذر صلوات و روزه کرده بودم فقط فردا تعطیل نشود...خب بالاخره نفس ها در سینه حبس و اخبار اعلام کرد روز سه شنبه تعطیل است...اگر درست یادم مانده باشد...یعنی ۲۰ دی نه...

شبی بود که دقیقا تا شش صبح نخوابیدم....من آدم تعریف کردن اتفاقات در روز و لحظه ی خودش نیستم، نمیدانم چرا...یعنی اتفاقات مهم مربوط به زندگی ام باید خیلی ازش بگذرد تا بتوانم درباره اش بنویسم ...برای همین علیرغم اینکه تمام طول مدتی که در طی سالهای گذشته گذشت منتظر همچین روزی بودم تا بیایم یک پست بگذارم و بگویم بالاخره تمام شد اما نتوانستم از آن روز تا به امروز چیزی بنویسم...روزی که وقتی ایستادم و داورها شروع کردند به حرف زدن هرگز حرف ها و واژه هایشان از یادم نمیرود...وقتی داور خارجی اینگونه آغاز کرد که آنقدر این خانوم برایم دانشجوی خوبی بوده است آنقدر درسخوان مرتب متین و مودب بوده است که از دیشب تا حالا هرچه با خودم دارم کلنجار میروم که چگونه تز اش را داوری کنم راستش اصلا دلم نمی آید ازش ایراد بگیرم...وقتی نوبت داور داخلی شد و گفت این خانوم مرا یاد روزهای دانشجویی خودم می اندازد که چقدر متعهد به درس بودم، تنها دانشجویی که گمانم تمام دروسشان بیست است درست است؟!... و بعد استاد راهنمایی که میگفت همچین دانشجویی در کل گروه از زمان تاسیس نداشته ایم گرچه امروز تمام میشود و از دست یک دانشجوی پیگیر با پیام های شبانه روزی اش راحت میشویم اما خب باید این را هم بگویم که استاد برای دانشجویی وقت میگذارد که ببیند خودش پیگیر است...این یکی را که بنده خدا استادمان راست میگفت...یعنی کچل اش کردم تا نوزدهم صبح شد و من سر به پایین انداخته، اساتید‌و داورها پشت میزهایشان ایستاده و نمره را اعلام کردند و پرونده ی سالها خاطره خنده خوشی سختی رفقای خوب اساتید خوب روزهای خوب روزهای خوب آخ که روزهای خوب بسته شد و من با چمدان سرمه ای ام بهترین سالهای زندگی ام را بستم و آمدم ...

و حالا روی صندلی های سالن بیمه وقتی قبل اش در ماشین دقیقا پشت تلفن با فردی داشتم بحث میکردم سر یکی از پرسنل و آنقدر حرص خورده بودم و صدایم بالا رفته بود، نشسته بودم و وبلاگ ها را میخواندم که مترسک از نوزده دی نوشته بود..یکسال گذشته...مثل فیلم روی پرده تمام اتفاقات یکسال از جلوی چشمانم گذشت...پارسال درست همین روز رانی ها را در طبقات یخچال میچیدم و نمیدانستم تا سال بعد کجایم چه میکنم و این سیب زندگی قرار است چندتا چرخ بخورد و سال بعد مرا کجا بنشاند ، نمیدانستم سال بعد من روی یک صندلی نشسته ام و منتظرم کارم زودتر تمام شود برم خودم را به یک هایدای تنوری مهمان کنم و ادامه ی کتابی که اینروزها همه جا باهام هست را بخوانم، گرچه هایدای تنوری برای آدم های حقوق گرفته است و آدم های بی حقوق به خانه می آیند و املت میخورند..،اما خب کمی از کتاب این روزهای در دستم را در اتوبوس خواندم و در مسیری که مقصدم نبود پیاده شدم و باقی راه را پیاده آمدم و با خودم گفتم اولین رستوران که دیدم می ایستم بی خیال پول های روز های مبادا و بیخیال رژیم، اما خب بر خلاف همیشه هیچ رستورانی جز یک رستوران ایتالیایی که از ایتالیایی جماعت بیزارم ندیدم،برای همان به همان املت رضایت دادم و فکر کردم سال بعد روی کدام صندلی و کدام نقطه و چه جایی ام؟ هرچه هست  سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست...