بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


محکومین نام فیلمی ست که این روزها شبکه یک میدهد...علیرغم اینکه مانند سایر فیلم های ایرانی تم بدبختی است اما کمی فرق دارد...حال و هوایش فرق دارد...داستان یک دادگاه و مددکار و آدم هایی هست که گذرشان به این دادگاه میخورد و به جای زندان رفتن برایشان حکم جایگزین صادر میشود، جایگزین مطابق جرمی که کرده اند ، مثلا کسی که گدایی میکند حکم چندماه کار در کمیته و خالی کردن صندوق های صدقات، کسی که با سرایدار مدرسه بد حرف زده حکم اش مدتی سرایدار مدرسه شدن است، کسی که روی دیوار اتوبان نقاشی کرده حکم مجانی نقاشی کشیدن روی یکی از دیوار های شهر و ... و در آن مدت جایگزنی اتفاقاتی می افتد که آنها عوض میشوند..مثلا امشب داستان پسری هست که پسر خوبی هم هست اما با همسایه شان سر آب و شستن ماشین دعوایشان شد و دادگاه یک هفته حکم داد تابلو بگیرد دستش سر چارراه که رویش نوشته بود در مصرف آب صرفه جویی کنیم...روز اول تابلو را که گرفت هرکه بهش رسید مسخره اش کرد...برگشت پیش مددکار و گفت این حکم را نمیخواهم ، برای من نه آب مهم هست نه خاک نه هیچ چیز دیگری...همان موقع مددکار گفت تو شکایت دیگری هم داری روی دیوار ساختمانی نقاشی کشیده ای...گفت چه کنم نقاشی را دوست دارم...رفت برایش حکم دیگری گرفت..گفت روی دیواری باید نقاشی بکشی و نقاشی ای که نوعی آب را نشان دهد...وقتی رفت نقاشی را روی دیوار بکشد همان روز پسر بچه ای را دید که از حال رفته است ...بردتش بیمارستان...پسره فرار کرد...دوباره پیدایش کرد اما پسر بچه بهش گفت اگر میخواهی کمکم کنی مرا ببر ترمینال برگردم شهرمان ، دلم برای دریا تنگ شده...از ارومیه و شهرشان میگفت که وقتی پنجره شان را باز میکرد دریا را میدید...پدرش که آمد بچه اش را ببرد گفت آخر کدام دریا ببرمش؟ من هم عاشق دریایم اما خشک شده...پسر بچه به پسری که محکوم امشب قصه بود میگفت یعنی میشود پنجره خانه مان را باز میکنم باز هم دریا را ببینم؟... او روی دیوار یک دریا کشید...فارغ از خود فیلم و حس خوب اش، فارغ از زن  نقش مددکار لیلا زارع که خیلی زیاد چهره ی معصوم اش ظرافتش بازی اش را دوست دارم چون او همان زنی هست که در فیلم ارمغان تاریکی بازی میکرد و من عاشق ارمغان تاریکی و نقش سارا بودم، چیزی در این فیلم وجود دارد که حس میکنم تک تک ذرات وجودم منقلب میشود...آنهم آهنگ میانی فیلم است که نمیدانم مرا به کدام روز و ساعت غمگین میبرد اما هرچه هست میبردم...یاد شعر قیصر امین پور افتادم که دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است...