بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

به وقت همین حالا و همین شب زمستانی یک ته صدایی توی گوشم پیچیده بود که نمیدانستم از کجاست اما صدا داشت مرا با خودش میبرد ...سرم را دور و بر گردانده بودم تلویزیون نبود رادیو نبود...یک صدای محزون از دور...سرم را به پنجره نزدیک کردم...صدایی از دور میخواند لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده...باز نام او آمد قرار رفت...به خدا که رفت ...با چشمان پر از اشک با پایی برهنه یک چادر نماز انداختم روی سرم و دوییدم در کوچه ای که پسری جوان با یک عبا روی دوشش میرفت و میخواند آخ که لایق وصل تو که من نیستم ...چشمانم هنوز خیس بود که صدایش زدم آقا؟ ...برگشت...پول را که دادم دستش از پشت بلندگویش با همان صدای محزون اش گفت امام رضا نگاهتان کند...او رفت و منم رفتم...


گفتی بیا، گفتم کجا؟

گفتی میان جان‌ما

گفتی مرو ، گفتم چرا؟

گفتی که میخواهم تو را


شعر: مولانا