بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...


از ایستگاه که بیرون اومدم زمین خیس بود، بعد از مدت ها این اولین عصری بود که وقتی به خونه بر میگشتم هوا روشن بود...انگار مدت ها بود هوای روشن ندیده بودم...میتونست همه چیز به جز همین هوای روشن مثل روزای قبل باشه ...اما نبود..چون داشتم به یه زن با زیپ کیفی که بازه و دستاش نگاه میکردم...اون یه مامان بود که دستاش دستای پسر سه چهارسالش رو گرفته بود...میتونستم توی همین هوای روشن که شبیه روزای دیگه نبود به یه زن با زیپ کیفی که بازه و دستاش حسادت کنم...به دستام نگاه کردم...دوتا دست خالی مشت شده از سرما توی جیب...

من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان هر وجبت ترمه و کاشی
این تاول و تبخال و دهن سوختگی ها
از آه زیاد است نه از خوردن آشی...

شعر: حامد عسکری