بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


تا یک جایی و یک سنی درگیر سن نیستی، حتی اگر به عقب برگردی یادت نمی آید  هجده سالگی ات نوزده سالگی ات بیست سالگی ات چگونه گذشت چون همه روزها انگار یک شکل بودی...اما از یک جایی به بعد بی آنکه بخواهی سن تو را درگیر میکند، خود به خود مثل آتش فشان خاموش ، شخصیت ات آرام میگیرد، بی آنکه بخواهی و بدانی سن خودش کم کم تو را به جلو میبرد و وقتی به خودت نگاه کنی میبینی چقدر دنیایت نگاهت با پارسال پیارسال و سالهای قبل فرق کرده است...مثل سری که در شال گردن فرو میکنی هی در خودت بیشتر فرو میروی...به خودم نگاه میکنم، به آدم این روزها که بعدازظهر ها چه باران باشد چه آفتاب چه سرد باشد چه گرم می اندازد کوچه پس کوچه ها و خیابان ها را پیاده راه میرود و بی آنکه نگاه آدم ها برایش مهم باشد که شاید در دلشان بهش بگویند دیوانه  ، از هرچه در این خیابان های شهر ببیند و خوشش بیاد عکس می اندازد..مثل مرغان ماهی خواری که عکسشان را گرفتم از لا به لای ماشین ها، مثل عکس برگ های پاییزی ای  که گوشه ای جمع شده بود و پاهایم را گذاشتم داخل اش، مثل عکس تک درخت عریان و غم انگیزی که هرروز میبینم اش  و هربار که از کنارش رد میشوم در دلم میخوانم تمامی دینم به دنیای فانی/ شراره عشقی که شد زندگانی/ به یاد یاری خوشا قطره اشکی/ به سوز عشقی خوشا زندگانی / که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته...  مثل عکس نقاشی های روی دیوار پیاده روها، مثل عکس پنجره ی بلند آن ساختمان با گلدان حسن یوسف اش..به آدم این روزها نگاه میکنم که همه جا یک کتاب دست اش هست، صبح های زود، غروب های دیر...ایستاده، نشسته، در اتوبوس، ایستگاه، ماشین، صندلی های زرد و یخ...به آدم این روزها که نگاه میکنم مینشیند روی تخت وموهای بلندش را ساعت ها شانه میزند و آنقدر غرق در افکار میشود که یادش میرود یک شانه چوبی یکساعت است لای موهایش کشیده میشود...موهایش را میبافد، گل سر میخرد برای خودش دوتا پاپیون آبی...ناخن هایش را از ته میگیرد و دست هایش را همچنان دوست دارد...به آدم این روزها نگاه میکنم گاهی راحت میتواند ساعت ها گریه کند...حتی وسط خیابان و از زیر شال گردن اش...گاهی دل گرفتگی تا مغز استخوان...تیر میکشد...تیر میکشد...اما یا انیس من لا انیس له هست تا کمک کند برای اینکه دوباره با خودش  فروغ بخواند: نگاه کن که غم درون دیده ام / چگونه قطره قطره آب میشود / چگونه سایه ی سیاه سرکشم/ اسیر دست آفتاب می شود / نگاه کن..تمام هستی ام خراب میشود...


اهل نماز میشوم , جمله نیاز میشوم

سوی حجاز میشوم "باز مقابلم تویی"

باده ناب میشوم , شعروکتاب میشوم

یکسره خواب میشوم"باز مقابلم تویی"

همره موج میشوم , راهی اوج میشوم

فوج به فوج میشوم "باز مقابلم تویی"

سایه ماه میشوم , در ته چاه میشوم

راهی راه میشوم "باز مقابلم تویی"

توی رواق میشوم , کنج اتاق میشوم

بسته به طاق میشوم "باز مقابلم تویی"

اینهمه مردمیشوم , مخزن درد میشوم

ساکت و سرد میشوم "باز مقابلم تویی"

از همه دور میشوم ,نقطه کور میشوم

زنده به گور میشوم "باز مقابلم تویی"

همدم خوار میشوم ,بی کس و یار میشوم

بر سر دار میشوم "باز مقابلم تویی"


شعر: حضرت مولانا

نظرات (۶)

متن زیبایی بود...
عجب شعر فوق‌العاده ای...
پاسخ:
ممنونم جناب
حضرت مولاناست دیگه...
  • میم جیم ‌‌
  • با توجه به این متن‌تون... با توجه به سن‌م... نمی‌تونم بگم درک می‌کنم ینی؟!
    پاسخ:
    چرا نمیتونید، هرکسی میتونه درک کنه:)
    عجب شعری ...
    عجب متنی ...
    عجب حالی ...

    (با آهنگ امیر بی گزند محسن چاووشی بخون )
    دی
    پاسخ:
    ممنون:)
    با این آهنگ بخوام بخونم عجب حلوای قندم من! رو هم باید به خودم بگم پس!:))
    بگید ... راحت باشید با خودتون :)
    پاسخ:
    باشه چشم:))
  • پیمان کرامتی
  • نمیدونم
    همین دیگه
    خوی و خوش
    و البته خاص
    در هرصورت خوشبختانه یا متاسفانه میگذره
    پاسخ:
    چیو نمیدونید؟!
    خوی ؟!!

  • پیمان کرامتی
  • خوب

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">