بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

شاید من یک دیوانه ام ، اما بهترین سالهایم در همان سالهای گذشته ماند...نشسته ام و اسم دانشگاهمان را در گوگل زده ام و بعد با عکس ها و حتی آرم دانشگاه و سر در دارم اشک میریزم از دلتنگی...روزی که باید میرفتم هم همین کار را کردم...عکس های جایی را میدیدم که میخواستم بروم، استرس و ترس و نخواستن....آنروز هم اشک میریختم اما اشک برای نرفتن، برای اینکه اتفاقی بیفتد و نشود و نروم...نمیدانستم وقتی تمام شود وقتی چمدانم را بکشم از نگاه کردن به در و دیوار شهر هم گریه خواهم کرد و ساعت ها تا خود خانه گریه کردم وقتی تمام شد ...