بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

همش با خودم میگویم چرا انفدر دیر دیدم اش...دقیقا صندلی رو به روی من ردیف بغل نشسته بود...اصلا حواسم بهش نبود...اما یک لحظه چشمم بهش افتاد...باورتان میشود اگر بگویم عاشقش شدم؟ یک پلیور بافتنی پوشیده بود عینک هم داشت، موهایش هم ژل زده بود...آنقدر دلم را برد آنقدر دلم را برد که نتوانستم جلوی لبخندم بهش را بگیرم...او هم خندید...وقتی خندید به خدا داشتم برایش غش میکردم. دلم میخواست بلند میشدم میرفتم بغلش میکردم هی فشارش میدادم لهش میکردم بلکه روحم تازه میشد ...اگر همان موقع نمیرفتند اگر همان موقع بلند نشده بودند که بروند و من زودتر چشمم بهش افتاده بود حتما این کار را میکردم چون عملا داشتم برایش غش میکردم ...مخصوصا که اصلا تخس نبود و با لبخندهای من او هم بهم لبخند میزد...و همین باعث میشد بیشتر دلم را ببرد ...فقط وقتی بلند شدند بروند توانستم دست بکشم روی سرش و لپ اش را ناز کنم آخر شما چه میفهمید کسی که آرزویش معلم مدرسه پسرانه بوده است حالا وقتی یک پسر ۶_۷ ساله میبیند که انقدر جیگر است تازه هی هم بهش لبخند میزند چگونه روح و جانش میرود...حتی حتی در آن لحظه با همه وجود به مادرش حسادت کردم که مامانش هست ...