بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


اصراری که امشب مامان برای غذا خوراندن به من داشت مرا یاد مامان هایی می انداخت که دنبال بچه هایشان در خانه با قاشق میدوند تا غذا در دهانشان بگذارند...امشب که بچه های مادر طبق عادت آخر هفته ها دورش بودند و مامان قرمه سبزی پخته بود و من گفته بودم رژیم گیاهی ام:| و از امروز هم آغاز کرده ام مامان را فقط باید میدیدید...یک تکه ته دیگ آورده بود با خورش و قسم پشت قسم که جان من بخور نخوری من هم نمیخورم...حالا هرچه من  به اینها میگفتم رژیمم نمیخواهم بخورم توروخدا مرا وسوسه نکنید ! مگر قابل قبول بود؟ خواهرم میخندید میگفت مامان  یکبار هم این بدبخت روزه بود آش جو داشتیم یادت می آید چکار کردیم باهاش؟ من خودم اصلا یادم نمی آمد چه کار کردند باهام...خواهرم تعریف میکرد چگونه قاشق آش را آورده بودند جلوی دماغم  هی میگفتند بو کن ببین ، چگونه چندنفری میکشاندنم دم سفره که بخورم و نمی‌آمدم...مرده بودم از خنده..عجیب است یادم نمی آمد من معمولا حافظه خوبی در یادآوری خاطرات دارم( فردا پستمان را میگذارند میگویند از حافظه اش تعریف میکند!:)). ) ...خواهرم میگفت اما تا افطار مقاومت کردی...گفتم عجب اراده ای داشتم !:))...اما خب امشب از اراده خبری نبود از صبح خودمان را کشتیم گیاه خواری کردیم با یک بشقاب قرمه سبزی شسته شد رفت پایین:|