بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

همکلاسی سابقم سربازی اش افتاده در همین شهری که شهر من است...در روزهای دانشگاه عاشق یکی از دختران کلاسمان شد آنهم چه عشقی ، واقعا که دمار از روزگارش دراورد...دختره بی محلی میکرد...فحش میداد...با هزار زبان بهش گفت نمیخواهمت اما خب کور و کر...البته روزهای آخر دانشگاه فهمیده بودم دختره از یک طرف با پا پس میزند از طرف دیگر با دست پیش میکشد...یعنی همچین نمیخواهم نمیخواهمت واقعی و درست و حسابی نبود تا پدر این بدبخت را در نیاورد...یک جاهایی سو استفاده میکرد مثل گرفتن شارژ و کمک های درسی و ...خلاصه دو روز محل میداد و این بخت برگشته را وابسته میکرد ، دو روز دیگر فحشش میداد..حالایش را نمیدانم اما بعید میدانم فکر دختره از سرش افتاده باشد...چندروز پیش پیام داد که در شهر ما آمده سربازی و چه شهر شلوغی داریم...حالا که در ایستگاه نشسته ام و دستانم دارد یخ میزند و حمید هیراد گوش میدهم یکدفعه برایم یک پیام آمد از آقای همکلاسی که نوشته بود: " سلام خوبی خانوم...؟ واقعا جای تبریک و تحسین داره که در این شهر رنگ به رنگ درست بزرگ شدید"...خندم گرفت از اینهمه یهویی ...پیام دادم لطف دارید ...هنزفری را نزدیک تر کردم ... دوش دیدم در میخانه صف است از عاشقان/ ای خدا ناخورده می من به شما رسیده ام...