بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

از پله ها که بالا می ‌آمدم یکدفعه کسی بازویم را گرفت، برگشتم دختر فرق وسطی بود که داشت لب هایش تکان میخورد...هنزفری ام را درآوردم...آدرس میپرسید...آدرس یک پاساژی را...داشتم بهش میگفتم کجا برود که یکدفعه گفتم خب بیا همراهم من هم دارم همان سمتی میروم...بقیه پله ها را که بالا می‌آمدیم گفته بود اینجا کلاس زبان دارد و تا به حال این منطقه نیامده و اولین بارش هست...گفته بودم یک کم پیاده باید برود ...گفته بود ده دقیقه بیشتر میشود؟ گفته بودم بستگی به پایت دارد...راستش این پا برای من همیشه شرط مهمی در پیاده روی بوده است...یعنی معتقدم مسیرها نه مدت طی کردنشان ده دقیقه است نه یک ربع نه نیم ساعت یا هر ساعت دیگری...مسیرها مدت طی کردنشان به پای آدم ها بستگی دارد ...اینها را بهش نگفته بودم...فقط گفته بودم بستگی به پایت دارد که خندیده بود...گفته بود اکباتان کجا میشود؟ گفته بودم اکباتان دیگر میشود آن طرفی..گفته بود فاز ۱ بهتر است یا ۲؟ ...گفته بودم نمیدانم ...گفته بود آخر میخواهم در اکباتان خانه اجاره کنم ...گفته بودم اکباتان که همه جایش فوق العاده است راستش من عاشق این منطقه ام اصلا انگار یک تکه ی جدا از تهران است...گفته بود منطقه خوبی ست به نظرت؟محیط و مردم اش خوب اند؟ گفته بودم آخر داری این سوال را از کسی میپرسی که عاشق اکباتان است، از نظرم منطقه ی با کلاسی ست، آدم هایش انگار فرق دارند اصلا، همه با کلاس اند...گفته بود راستش به خاطر زلزله میخواهم بروم اکباتان خانه بگیرم شنیدم محکم است...گفته بودم تنها زندگی میکنی؟ با خنده گفته بود نه بابا شوهر دارم...دخترها را خوب میشناسم...حالا امشب حتما برای شوهرش تعریف خواهد کرد که امروز کسی بهش گفته تنها زندگی میکنی و فکر نمیکرده که شوهر کرده باشد، و اینها را طوری با ذوق تعریف خواهد کرد که یعنی جوان ماندم و به مجرد ها میخورم...گفته بودم ای بابا تهران زلزله بیاید که دیگر همه مرده اند اینجا و آنجا ندارد...گفته بود نه نمیمیریم ساختمان ها همه نو است اگر بقیه جاها مردند چون خانه ها کاهگلی و روستایی بود ، راستش دوسال دیگر میخواهیم از ایران برویم گفتیم تا آنموقع حداقل جایی باشیم محکم باشد فقط این دو سال بگذرد...خندیده بودم که اجل به اینها نیست ها...راهمان باید جدا میشد، گفته بودم این خیابان را تا ته برو میرسی...خداحافظی کرده بودیم و جدا شده بودیم...باز باران گرفته بود...با خودم زیر لب گفتم: « هر کجا که باشید مرگ شما را فرا میگیرد اگر چه در کاخ های بسیار محکم باشید، بگو مرگی که شما از آن می گریزید حتما شما را ملاقات خواهد کرد ...کل نفس ذائقه الموت..