بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

رفتیم  مرغ بخریم، گفت برو نوبت بگیر آنجا که مرغ ها را پاک میکنند تا من بیایم، منم رفتم و هیچکس نبود و مثل مجسمه ایستاده بودم که خود پسری که مرغ پاک میکرد یکدفعه گفت مرغ داری یا همین طوری وایستادی؟ ...مثل بچه کوچولوها گفتم بهم گفتند وایستم!... همان موقع که آمد گفتم ببین چه نوبتی در این جمعیت! برایت گرفتم ...میخندید...همین طور تند تند مرغ ها را پاک میکرد که  بهش گفت دستت خوب شد؟ پسره تعجب کرد، گفت چه یادتان هست...آره خداروشکر،.. گفت دستت آنطوری بود خیلی ناراحت بودم...پسره همچنان پوست مرغ ها را میکند که مرد دیگری آمد گفت من یدونه مرغ دارم این را پاک میکنی بروم؟ که سریع آن را پاک کرد داد دست اش اما آن مرد پولی نداد، من که کلا اهل خرید نیستم نمیدانستم یواش پرسیدم مگر پاک میکند پول نباید داد؟ گفت نه اما اگر کسی دلش بخواهد چیزی میدهد، دست کردم در جیبم ،  دو تومنی دادم که بدهد بهش که پسره هی خدا خیرتان بدهد و برکت بدهد میگفت...خلاصه پاک کرد و ما آمدیم ...تا امروز صبح...که در اتوبوس نشسته بودم همان اول خط، اما دست که کردم در جیبم باورم نمیشد...هرچه کیفم را گشتم،جیب های مانتویم را جیب های بارانی ام را ، هرچه گشتم کلا یک هزاری داشتم ..،برگشتم از دختری که پشت سرم نشسته بود پرسیدم کرایه چند است؟ گفت فکر کنم نهصد ...من با یک هزار تومانی فقط به این فکر میکردم چطوری برگردم؟ اگر دستگاه عابر برگشتنی پیدا نکنم؟ دقیقا مسیری را هم میرفتم که تا به حال نرفته بودم و اصلا نمیدانستم مسیر چگونه است ؟ ...انتظار داشتم حداقل یک پنج تومانی ته جیبم باشد که یادم آمد دو تومان اش را دیروز دادم به پسری که مرغ پاک میکرد هزار بعدی اش هم صبح کرایه ماشین داده بودم و آن یکی هم نمیدانم چه کرده بودم فقط الان یک هزاری ته جیبم بود ...هزار بیشتر نبود و کاری نمیشد کرد..هنوز اتوبوس راه نیفتاده بود که یکدفعه یکی از همکارهایم را دیدم...سلام و خنده و وای ترسیدم و تو اینجا چه میکنی!... نشست پیشم تا اینکه رسیدیم ...یک قدم جلوتر از من بود...او کارت داشت...سری پیش هم با هم یکجایی را رفته بودیم قبل اینکه کارت بزند من دو تومانی داده بودم و پولش را حساب کرده بودم، اینبار داشتم در دلم خدارا شکر میکردم حداقل کارت دارد من با این هزاری شرمنده نمیشوم که نمیتوانم حداقل تعارف کنم کرایه اش را بدهم که در همین فکرها بودم که او کارتش را زد و من تا آمدم هزاری خودم را بدهم گفت من حساب کردم برای شما را هم!