بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

به خطبه های علی نگاه ها کرده ام که مردم که مردم که مردم برایش چه معنایی داشت...مردم حالا با مردم زمان علی فرق کرده اند چون دیگر معنایی ندارند! مردم حالا  زیر بار نداری دارند جان میدهند و این را من هر روز با چشمان خودم میبینم ، میبینم چگونه صبح تا شب مردانی را که کارگری میکنند چندماه چندماه حقوق نمیگیرند و همان چندرغازی هم که میگیرند خرج قسط و اجاره و مریضی و بچه و ...و چیزی ندارند بخورند. من هرروز دارم مردمی را میبینم که وقتی هلوی ارزان رب ارزان از فلان منطقه پایین شهر پیدا میکنند چگونه با ذوق تعریف میکنند برای هم ، من هرروز مردمی را میبینم که چون غذا ندارند بخورند نا ندارند کار کنند..راستی چرا فقط دارم از بغل گوشم میگویم که هرروز دارم میبینم...کمی آن طرف تر مردمی زلزله زده وجود دارد که روستا نشین بودند و مگر خرابی یک روستا چقدر است که هنوز اوضاعشان درست نشده هنوز این بازیگر و آن فوتبالیست و آن کمپین و گروه دارد کمک میفرستد و هنوز آنها جایی برای خواب ندارند و چرا ندارند؟ چرا اصلا این بازیگر و آن فوتبالیست کمک کنند؟ یعنی مردم انقدر بی معنا شده اند که یک روستا را نمیشود سرپا کرد بی آنکه خود مردم به کمک هم بیایند؟ ...دارند آنجا خودکشی میکنند خبر داری آقا؟ ...مردم کارد به استخوانشان رسید از نداری خبر داری؟ حالا باز ما را در این تنهایی و سر گردانی و بدبختی تنها بگذار ....آنقدر در  زندگی های ما نبودی آنقدر نیامدی حالا که میخواهم بنویسم لطفا بیا تا روزهای علی را ببینیم میدانم خیلی ها بهم میخندند...آمدن تو شده یک قصه انگار که از زمان بچگی هایمان میگفتند ...بیا بلکه مردم دوباره همان معنایی را داشته باشند که علی بهشان میداد...من خستم‌ مردم خسته اند و حق ما نیست بی حجت بی امام در اینهمه بی عدالتی غرق شویم و حتی تو هم دلت برای ما نسوزد و بی ۳۱۳ یاری که نیست و نمیدانم انتظار چه را میکشی بیایی...به خدا بگو بس است دوری، مردم حالا خیلی بی کس اند، بگذار حداقل مرا داشته باشند ، شاید خدا حرف شما را قبول کرد که آخر سر تو را به ما بدهد...