بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


پارسال همین موقع ها هم وسط زندگی  غرق بودم و به هرچه فکر میکردم جز اینکه بخواهم دعوت شوم...اما به خدا قسمت است به خدا روزی است به خدا درست لحظه ای که تصورش را نمیکنی میشود...درست جایی که انتظارش را نداری خودشان می آیند میگویند بار سفر را ببند قرار است اهل رحمت مخصوصه شوی...دلم بدجور تنگ است...دارد میشود یکسال دلتنگی و ندیدن...کاش بگویی آن اتفاق خوب قشنگ بشود ..دلم برای آن پنجره آن غروب آن قبرستان وادی السلام پشت پنجره و آنهمه هوای گرفته، برای اولین دست رفته روی سینه، اولین اشک، اولین سلام و السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ...تنگ است...امروز از صبح یاد تو آمده جمعه شروع نشده چشمانم خیس است...


واللهه بهر جنت الرضوان نیامدم
در آتشم بیفکن و  بنگر که ای صنم
آنجا میان شعله اگر رخصتم دهند
دیوانه وار از غم تو سینه میزنم