بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


همه مردم یکجا جمع شده بودند و تکان نمیخوردند، انگار که یک چیز تماشایی باشد مثل معرکه های زمان قدیم که فقط ماها یادمان هست پهلوان هایی را که زنجیر پاره میکردند ومردمانی که هنوز این چیزها برایشان دیدنی بود...هنزفری داخل گوشم بود و صدای آدم های جمع شده را نمیشنیدم...از کنارشان رد شدم که چشمم افتاد به آن طرف جمعیت...پیر مردی بود که نشسته بود کف زمین وترازوی وزن کشی اش شکسته بود ...سرش را با دستانش گرفته بود و فقط یک زن روی پاهایش نشسته بودو داشت ترازوی شکسته اش را جمع میکرد..بقیه همین طور به تماشا ایستاده بودند بی آنکه کسی کاری کند، بی آنکه حداقل هرکس دست در جیب اش کند وهزار تومان بدهد و پولی جمع شود تا یک ترازوی ۲۵ تومانی بخرد...بقیه معرکه تماشا میکردند، معرکه مردی که سرش را با دستانش گرفته بود.