بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

همین حالا که داشتم از پله ها بالا می آمدم چشمم به یک گنبد زرد افتاد...نه گنیدهای خوشرنگ حرم ها، نه...یک گنبد زرد زرد که مال مسجدی بود...یک عالمه پرنده دور و برش پرواز میکردند...همان طور روی پله ها سرم بالا بود و فکر میکردم ازشان عکس بگیرم اما تا بیایم موبایلم را از جیبم در بیاورم و بزنم روی دوربین کبوترها رفته بودند و فقط یک گنبد زرد باقی مانده بود...فکر کردم فرصت های آدمی در زندگی هم همین است، فرصت ها منتظر نمیمانند تا آنها را بگیری، یک لحظه است...یا میتوانی در لحظه شکارشان کنی یا سر برمیگردانی و میبینی از دست رفت ...گرچه حکایت بعضی از فرصت ها حکایت این است که تا بیایی از گنبد زرد مسجد و کبوترهایش عکس بگیری از پله ها بیفتی و پایت بشکند و یک دقیقه بعد دعا کنی کاش یک دقیقه قبل اش بود و اصلا گنید و کبوتری نمیدیدی و دوربینی برای شکارش در نمی آوردی، فرصت های آدمی هم بعضی هایش همین است...گاهی نمیتوانی شکارشان کنی و  حسرت از دست دادنشان را میخوری اما چه خوب که نمیتوانی چون بعدها میفهمی شاید اگر شکارشان میکردی پایت میشکست و حکمت و لطف خدا بود که فرصتت از دست رفت و کبوترها رفتند و فقط یک گنبد زرد ماند و صدای بلندی از درون گنبد میگفت الله اکبر...