بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

این صفحه را باز کردم و داشتم همین جور مینوشتم که مثلا از وقتی آمدم خواب بودم و چقدر همچنان خواب چیزی است که دلم میخواهد، حتی از دعوت تولد امروز دوست دبیرستانی ای که تا برای تولدش تم لباس هم گفته است و همین جور شرح روزمره هایی که برای یک آدم در این دنیا که شما او را ندیدید نمیدانید چه شکلی است اسم و رسم اش چیست اتفاق می افتد...به همین ها فکر کردم که ننوشتم...یک لحظه با خودم گفتم این روزمره ها را چرا بنویسم و بخوانند...اینکه من چه میکنم در روز نوشتن و ننوشتن اش چه فرقی دارد ، نهایت آدم ها یعنی همین خواننده هایی که شما باشید قصه های یک آدم کمتری را میخوانند...و خواندن و‌نخواندن قصه های یک آدم کمتر چیزی از این دنیا کم نمیکند ولو در این بازار بی رمقی و بی شوقی نوشتن در وبلاگ ها یکی هم بود که سعی کرد همیشه بنویسد و همیشه خانه اش روشن باشد، و حالا چراغش را خاموش هم کند چیزی در این دنیا جا به جا نخواهد شد.