بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

از آنجایی که دیشب خیلی دیر خوابیدم به خاطر زلزله و تا چندساعت مذاکره بر سر این بود که برویم از خانه بیرون یا نه که بنده با نه موافق بودم چرا که خیلی خوابم می آمد صبح پیام دادم چندساعتی دیر تر می آیم که مثلا بگیرم بخوابم چشم باز کردم بیست دقیقه به ده صبح بود آنچنان پریدم از جا و در واقع پریدم از خانه بیرون و خودم را الان به این صندلی های وسیله نقلیه عمومی رساندم که زلزله دیشبم با این شتاب نبود اما خب در این ایستگاه ایستاده دوساعت و نمیدانم چرا...فارغ از تمام اینها سرم دارد میترکد و اصولا سر من در دو حالت میترکد یکی با عجله بپرم و دومی خیلی زیاد خسته باشم یا از صبح بیرون باشم و اینور آنور رفته باشم...خب شد سه تا! ...بیشتر فکر کنم بیشتر از سه تا هم میشود ...مهم این است در کنار این آش شلم شوربا دستمال کاغذی هم یادم رفته بیاورم و دستمال کاغذی این روزها از نان شب برای من واجب تر است از بس سرماخوردگی ام خوب نمیشود و هرکه مرا میبیند میگوید چرا هربار تو را میبینیم مریضی و من نمیدانم چرا هربار مرا میبینند مریضم چون من هربار دیدنی باشم مریض نیستم! خب دیگر زیادی عرضی نیست غرض مقداری غر بود که حاصل گشت.