بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...


به درجه ی عظیمی از بی حوصلگی نائل آمدم، یعنی چند روز است راستش انرژی ام صفر است، نه صبح ها حوصله ی بلند شدن دارم نه حوصله کار کردن دارم و نه حتی حوصله ی راه رفتن دارم...دقیقا به زور کار انجام میدهم، چند روز است سعی میکنم با کسی نروم نیایم چون حوصله ندارم بفهمم آدم ها پشتم چه میگویند....به آمدن بیرون از کار فکر میکنم....انرژی ای صفر....صفر صفر...این را فقط خودم میفهمم که حتی به زور راه میروم...اصلا اینها را ولش کنید دلم کشک بادمجان میخواهد اما بادمجان نداریم..گفته بودم از آنهایی که به بادمجان میگویند بادنجان و میخواهند با کلاس باشند چقدر بدم می آید؟! ...حالا مهم این است بادمجان نداریم به هرحال گرچه من خیلی دلم کشک بادمجان با سبزی خوردن میخواهد اما خب هیچ کدامش نیست...امروز غرق در دنیای کسالت آور کار بودم که زنی با سه تا بچه قد و نیم قد آمد...آمده بود التماس که شوهرش معتاد نبوده نمیداند چندروزه چه اتفاقی برایش افتاده اما تا فهمیده بردتش کمپ و توروخدا برگشت اخراجش نکنید...یعنی دل آدم کباب میشود برای این زندگی ها...برای این زن ها...برای این بچه ها...حتی برای این مردها که با نداری دست و پنجه نرم میکنندو مجبورند شب ها و روزها از زن و بچه دور بمانند کارگری کنند آخرش هم با چهارتا آدم ناجور همنشین شوند و موادی بشوند...انقدر دارم این روزها معتاد میبینم که گاهی باورم نمیشود این کارگرم معتاد بود؟ آن یکی هم؟ مگر میشود؟ فلانی که اینهمه هم دیدم اش هم؟... در بین تمام تلخی های دنیا همیشه چیزهای خنده داری هم هست...یکی از آقایان مهندس ارتقا پیدا کرده بود ...با دوستانش اتاق من نشسته بودند تا آقای ایگرگ بیاید، کلی میگفتند میخندیدند و همه چیز را از ریز و درشت سوژه میکردند چقدرم از دستشان خندیدم و چقدر در دلم گفتم هرچقدر پسرها خوب اند دختر ها عن اند! باورکنید هستند! یعنی شما خانوم ها را در کار ندیدید چه افعی هایی هستند...خلاصه اینها بلند شدند رفتند که همان پسری که ارتقا پیدا کرده بودآمد دوباره توو و یکدفعه گفت خانوم فلانی شمام مثل خواهر من راستش جلوی بچه ها رویم نشد بگویم میشود این نامه ارتقا من را کمی شاخ و برگ دهید؟ مثلا مهندسی پشت اسمم بگذارید ،حسن انجام وظیفه ای چیزی بهش اضافه کنید، راستش میخواهم بگذارم در اینستاگرام دوستانم ببینند برای همان...با خنده گفتم باشد چشم گفت چشمتان بی بلا..،نامه اش را از طرف خودم زده بودم برداشتم کلا کمی شاخ و برگ دادم و از طرف رییس زدم الوعده وفا شده باشد...این را جوانک ها بگویند تعجب ندارد اما گفتن اش از جانب او خیلی برایم تعجب داشت، آخر او خیلی پسر محجوب و سر به زیری ست اصلا آدم فکر نمیکرد این چیزها برایش مهم باشد...حالا که دارم فکرش را میکنم املتم دلم میخواهد، آخر امروز یک خانومی املت آورده بود به من که تعارف نکرد سلامم چندروز است چندتایشان نمیدهند و عجیب است  من ه لوس و ننر و‌گریه عو! برعکس برایم هیچ اهمیتی نداردو به درک جانانه ای در دلم تحویل آدم های فاقد شعور میدهم و هی با خودم میگویم راهت کارت که درست باشد آدم ها همین اند باهات...آره دیگر او املت آورده بود و به ما که تعارف نکرد و حالا که یادم می آید چقدر دلم میخواست اما خب خودم که چلاق نیستم بلند میشوم میپزم...امروز کف اتاق جا نمازم را لحظات نزدیک غروب آفتاب که پهن کردم سریع نماز بخوانم به تمام رفتارهای آدم ها فکر میکردم، بعد فکر کردم با وجود تمام آدم ها و گرگ های دور و برم اما چقدر خدا حواسش بهم هست و چقدر چقدر من برایش بنده نبودم اما او برایم خدا بوده....