بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


دیدم خیلی وقت است عکس غذایم را نگذاشته ام و دل ها را آب نکرده ام و پرونده ی جهنمم کمی سبک شده نگران شدم، گفتم حالا امشب که من با موهایی چرب و حالتی فین فینو بلند شدم و با قاشق چوبی که از شمال خداد تومان خریدم بعد آمدم دیدم تهران نصف همان قیمت است و سوختم و داشتم املتم را هم میزدم و گمان کرده بودم هایده ام! و همان طور با حالت صدا نازک کن برای خودم میخواندم وقتی میای صدای پات  از همه جاده ها میاد/ انگار نه از یه شهر دور ، که از همه دنیا میاد / تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه/ هرچی که جاده ست رو زمین به سینه من میرسه...بله دیگر گفتم حالا که املتی خلق کردم بی نصیبتان نگذارم...حالا دلیلی ندارد از قضایای پشت پرده ی این عکس برایتان بگویم اما نبینید نان های سنگک انقدر مرتب و با نظم و ترتیب یکجا نشسته اند، چون من موشم میگردم هرکجای نان خشک تر و پر کنجد تر آنجا را سوراخ میکنم:|