بیست و دوم فوریه

یا مَن حَیثُ ما دُعِیَ اَجاب...
ای که هر زمان خوانده شوی پاسخگویی...

آخرین باری که زلزله آمد یعنی آخرین باری را که یادم هست زمین لرزید  امتحان نهایی داشتم، البته یادم نیست خودم امتحان نهایی داشتم یا خواهرم ،..فقط میدانم روزهای امتحان بود و گمانم امتحان تاریخ داشتیم...مادربزرگم یعنی مامانه بابا هم خانه مان بود...هنوز آلزایمر نگرفته بود و یک تکه گوشت نشده بود ، او هنوز زنده بود...من هم برای امتحانمان میخواندم با کتابی که جلوم باز بود اما لرزید...من گریه میکردم و خواهرم با خنده هی میگفت الهی العفو....بعد از آن تلویزیون پر شد از کارشناس برای آموزش دادن پناه گرفتن و مواقع زلزله چه کنیم، مانورهای زلزله در مدارس برگزار میشدو اخبار جوانه ها خبرش را میداد، شهرداری هم کتاب هایی با مضامین زلزله در خانه ها پخش میکرد ، مامان هم کوله پشتی سبز مدرسه ی چندسال قبل مرا برداشته بود و طبق حرف های کارشناس ها که همیشه کوله ای آماده داشته باشید تن ماهی و چسب زخم و داروهای اصلی و نان خشک بستنی هم گذاشته بود...این کوله تا مدت ها گوشه ی اتاق بود و هی به آن چیزهایی اضافه میشد، اما کم کم روزی که نان نداشتیم و نانوایی ها هم بسته بود نان هایش را دراوردیم خوردیم، تن ماهی هایش هم ناهار روزهایی شد ، داروهایش هم به مرور از داخل اش در آمد و استفاده شد و خود کوله پشتی سبز هم در خانه تکانی رفت انباری...کم کم تلویزیون هم دیگر کارشناس نیاورد، هیچکس هم دیگر مانور برگزار نکرد، شهرداری هم دیگر کتاب و مجله ننداخت توی حیاط...کلا زلزله فراموش شد، گسل یاد کسی نیامد، خطر هم...حالا دوباره هر کانالی را میزنم کارشناسی درباره نقاط امن خانه ها حرف میزند، یک ساک هم جلوی در گذاشته شده داخل اش بیسکوییت و تن ماهی و لوازم ضروری ست...امیدوارم تن ها و بیسکوییت های اینبارم در بیاید و زیر همین سقف خورده شود و ساک اش برود انباری، و زلزله از یاد همه مردم برود اما از یاد کسانی که میتوانند کاری کنند نرود و فراموش نکنند امسال و سال بعد و سال بعد ترش میشود قصر در رفت، اما یکجایی میرسد که دیگر تا نگاه میکنی وقت رفتن است پیش از آنکه باخبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود، ناگهان چقدر زود دیر میشود!