بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.


خارها

خوار نیستند

شاخه های خشک

چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آنکه برگ های زرد را

زیر پای خویش سرزنش کنی

خش خشی به گوش میرسد

برگ های بی گناه

با زبان ساده اعتراف میکنند

خشکی درخت

از کدام ریشه آب میخورد؟


تمام پاییز در خیابان ها هی چشم می انداختم برگ های ریخته شده ببینم اما خب نبود، حالا در چهارمین روز زمستان همه جا انگار پاییز است و خیابان ها و پیاده روها همه پر از برگ های پاییزی...نه خجالت از ماشین های رد شده کشیدم نه از آدم هایی که رد میشدند با همان لباس کارو خستگی و مریضی رفتم داخل برگ ها و دوربینم گفت چیلیک...میدانید امروز یک موجود خیلی کوچکی گوشه دیوار میدیدم که نه سوسک بود نه مورچه نه پشه نه عنکبوت، اصلا شبیه هیچ کدام از موجودات ریزی که میشناسیم نبود، مثل خیلی از موجودات ریز دیگری که گاهی میبینیم اما اسمشان را نمیدانیم، این هم هشت تا پای کوچک داشت و گوشه دیوار گیر افتاده بود...با خودم فکر کردم اینهمه موجودات ریز و درشتی که ما نمیشناسیمشان حتی اسمشان را هم نمیدانیم ، اما خدا خلقشان کرده و هرکدام هم هدفی از خلق شدن دارند ..منم در تمام کائنات مثل همین موجود ریز هشت پای ناشناخته ام که گوشه دنیایم ،‌شاید هیچکس مرا نبیند نشناسد و برایش مهم نباشد اما حتما در دفتر خدا نام من هست و حواس هیچکس هم که نباشد او بنده اش را فراموش نمیکند حتی در گوشه ترین جای دنیا...