بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

دیشب مامان جانم تب چهل درجه داشت...دقیقا چهل درجه...نیامد برویم دکتر...چرا؟ چون ساعت دوازده شب بود و نمیخواست کسی را به زحمت بیندازد به خاطر خودش...خواب میدیدم...همین خواب مامانم را که تب چهل درجه دارد...مادربزرگم را با همان چادر نماز همیشگی اش دیدم که اینبار تلو تلو نمیخورد موقع راه رفتن...بهش خبر داده بودند مامانم تب کرده است... دوتا لیوان چایی گرفته بود دستش و هراسان  آمده بود بالای سر مامانم نشسته بود...حتما مادربزرگم هم فهمیده است دخترش این روزها چقدر با یک کلیپ گریه میکند...من که نمیدانم اما شاید از شدت دلتنگی ، بچه اش تب چهل درجه کرده است...خوابم را به مامان گفتم...دستش را گذاشت روی سینه اش گفت آخ مامان...