بیست و دوم فوریه

تو می دمی و
آفتاب می شود.

اینکه میگن آدما از یک دقیقه دیگشون هم خبر ندارن واقعا راسته، اینکه الان ما توو ماشین نشستیم  کنار تمام مردمی که ریختن بیرون با یدونه پتوی اشتراکی و رادیویی که روشنه تا یه خبر بده و قطعا از آیندمون خبری نداریم و نمیدونیم فردا رو میبینیم یا نه یعنی ما تا یک دقیقه قبل از اینکه از جامون بپریم و بفهمیم زلزله اومده هرکدوممون توو عالم خودمون بودیم و کسی به مرگ فکر نمیکرد...اما یک لحظه ما بودیم چهارچوب در بود چشمای دوخته شده به زیرنویس شبکه ۶ و منی که فقط تونستم دوتا پتو بیارم و لحظه آخر خواهرم توو کوچه داد زد که داروهاتو آوردی و گفتم دارو میخوام چیکار؟ که میگفت از زلزله هم نمیری از این حالت میمیری برو داروهاتو بیار..اینکه تهران فردا چه شکلیه رو نمیدونم...اما امشب با تمام نمازهای قضا با تمام غیبتا و گناه های کردم نمیدونم لحظه آخر خدا توبه رو قبول میکنه یا نه نمیدونم چه بلایی قراره سر شهرم بیاد اما میدونم اگر بعدیش بیاد این شهر مدفون میشه و شاید سالها بعد همه بگن شهری بود به اسم تهران، با آدمای رنگارنگش حتی شاید بگن بلاگری بود که این پست آخرش بود ... سرمو میذارم روی پای مامانم توی همین ماشین و از خدا میخوام جدام نکنه از مامانم ...

اگر فردا تهرانی نبود بلاگر تهرانی ای هم نبود خدانگهدارتون...